X
تبلیغات
قمار باز
شرح یک سقوط ممتد
                                 گلو له ی خوش بو          

همین که به آن ها گفتم ((بهش شلیک نمی کنم )) طوری با چشمانشان نگاهم کردند که بلاجبار سرم را انداختم به پایین و تفنگم را به دوش انداختم .

ساعت ها منتظرش ماندیم تا بالاخره خرامان خرامان پیدایش شد . ازچهار طرف محاصره اش کردیم . قرار بر این بود که به سمت هر کسی که  دوید او دخلش را بیا ورد ، و بد بختانه همین متوجه حضور ما شد به سمت منشروع به دویدن کرد .هر لحظه که نزدیکتر می شد چشمان اثیریش مرا بیش از پیش  اسیر خود می کرد و حیران و وا مانده تر . خیره مانده بودم به او که ناگهان چندین فریاد در هم پیچید (( بزنش ، بزنش  بز... )) . نزدم ، نزدم و چند متر مانده بود که به من برسد صدای دو یا سه گلوله در جنگل طنین انداخت ، پرندگان از روی شاخه های درختان به پرواز در آمدند صدای پر کشیدن هایشان وخش خش شاخ و برگ درختان با پژواک صدای گلوله در هم آمیخت . و آهو که انگار گلوله ای به شکمش اصابت کرده با شد پیش پای من به زمین افتاد و جان می داد ، هم زمان درد لا ینوصفی در زانوی چپم فرو رفت ،   درد اصابت گلوله به زانویم بود که مراهم  به زمین انداخت . هر دو افتاده بودیم کنار هم و خیره مانده بودیم به چشمان یکدیگر ، در حالیکه عطر خوش بویی در هوا موج می زد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:21  توسط امین | 

 

ذهنم را آزاد میکنم . اندوهی احاطه ام می کند . کلام رها می شود . افکار وحشیانه هجوم می آورند .قمار بازی در شلوغی کازینو شاهی را در دستش پنهان می کند . پیانیستی آخرین قطعه اش را می نوازد. فاحشه ای سیگاری بعد از هم خوابگی آتش می کند . رهگذری خلت لزج تیره ای را به روی زمین تف می کند . دیوانه ای در خیابان می رقصد . مستی در مترو استفراغ می کند .و همه ی آنها دور سرم طواف می کنند وگهگاهی مقابل چشمانم قهقهه سر می دهند ،سالهاست که این آدم ها را می بینم  سالهاست که آنها آسایشم را صلب کرده اند ، سر سفره ی غذا که می نشینم مرد مست درست جلوی چشمانم استفراغ می کند واشتهایم که کور می شود می ترسم که یه گوشهی ای دراز بکشم وچشمانم را روی هم بگذارم مبادا کودکی بیاید و روی سر و کله ام شاش کند بعد مجبورم بلند شوم بروم حمام و شاید به قرارم با ..... نرسم .

کمکم کن دکتر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:20  توسط امین | 
فرمانده نیروی انتظامی کل کشور گفت: «در راهپیمایی 13 آبان جنبش سبز و هر جنبش دیگری می تواند شرکت کند و فریاد بزند، شعار بدهد و اعتراض کند. ما با جنبش هایی که در چارچوب قانون عمل کنند کاری نداریم ))

زن روزنامه را می بندد و سیگاری آتش می کند .

((ملت غیور ایران باره دیگر حماسه آفریدند و با حضور میلیونی خود در خیابان های سراسر کشور

مشت محکمی بر دهان خون خواران جهان ،آمریکا و اسراییل کوبیدند))

پسربچه کنترل را از روی میز بر می داد و شبکه را عوض می کند .

((ملت با شرافت ، هر جا که هستید ، هر کاری که می کنید برای یک لحظه دست نگه دارید و همه از همان جا فریاد بزنید ، مرگ بر آمریکا ...))

پیر زن لنگان لنگان می رود کنار پنجره و نگاهی به کوچه می اندازد و ماشینی که بلند گویی پشتش است .پنجره را می بندد و تلویزیون را روشن می کند.

صدای گلوله ای در آسمان شهر می پیچد .پسر بچه ای در کمد مخفی می شود ، پیر زنی قلبش را می گیرد و روی زمین می افتد و زنی سیگارش را خاموش می کند ، موچ بند سبزش را می بندد و از پله ها می دود پایین .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 15:21  توسط امین | 

کناره گیری مصطفی مستور از دو جایزه دولتی

مصطفی مستور از نامزدی دومین دوره‌ جایزه‌ ادبی جلال‌آل‌‌احمد و بیست‌وهفتمین دوره‌ جایزه‌ کتاب سال کناره‌گیری کرد.


 

این داستان‌نویس در یادداشتی که در اختیار ایسنا گذاشته، آورده است: از طریق نشر مرکز، ناشر کتاب «من گنجشک نیستم»، خبردار شدم که این کتاب به مرحله‌ی دوم داوری دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی جلال‌ آل ‌احمد و بیست‌وهفتمین دوره‌ی جایزه‌ی کتاب سال راه یافته است. ضمن سپاس از داورانی که این اثر را شایسته‌ی حضور در این مرحله دانسته‌اند، یادآور می‌شوم که به دلیل تأثرات شدید روحی ناشی از رویدادهای اخیر، تمایلی به شرکت‌ دادن کتابم در این‌گونه جوایز رسمی ندارم.

دیگر کتاب‌های راه‌یافته به مرحله‌ی دوم داوری دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی «جلال آل احمد» که از امسال، برگزیده‌ی آن در بخش داستان به منزله‌ی برگزیده‌ی جایزه‌ی «کتاب سال» نیز معرفی می‌شود، عبارت‌اند از: رمان‌های «بیوتن» نوشته‌ی رضا امیرخانی، «شماس شامی» نوشته‌ی مجید قیصری و «صورتک‌های تسلیم» نوشته‌ی محمد ایوبی و مجموعه‌های داستان «هجوم آفتاب» نوشته‌ی قباد آذرآیین و «آوای نهنگ» نوشته‌ی احمد بیگدلی.

مراسم اهدای دومین جایزه‌ی ادبی جلال‌ آل ‌احمد با مشارکت معاونت امور فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و مؤسسه‌ی خانه‌ی کتاب، دوم آذرماه هم‌زمان با سال‌روز تولد جلال آل ‌احمد برگزار می‌شود.

برگرفته از: پایگاه خبری رویداد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 10:43  توسط امین | 
مرد دانه های برف را از روی شانه هایش می تکاند و می ایستد کنار خیایان . نگاهی به سمت چپ می اندازد و سپس راست .هیچ ماشینی حتی از دور هم نمی آید .سیگاری از جیب پالتوش در می آورد .زیر لب می گوید(( آخرین سیگار)) و آتش می زند .صدای مشاجره ی دختری مو قرمز و پسر جوانی در آن سوی خیابان توجهش را جلب نمی کند .کام سنگینی از سیگارش می گیرد وخیره می ماند به آنسوی خیابان کمی آنطرف تر ،جلوی هتل(( آل استار))جایی که مرد ژنده پوشی ،روی کارتونی نشسته است وخود را از فرط سرما در هم پیچانده .

همین که سیگار به انتها می رسد نورچراغ ماشینی از سمت راست خیابان به سرعت در حال نزدیک شدن است .

مرد رعشه ای  بر همه جانش می افتد.دوباره به راست خیابان نگاه می کند ماشین خیلی نزدیک تر شده . یکباره فریاد می زند(( نترس))و می دود وسط خیابان .

دختری مو قرمز و مردی ژنده پوش خیره مانده اند به او ،که می دود به سمت آنها ، ولی هنوز عرض خیابان را تا نیمه طی نکرده سر می خورد و به زمین می افتد .در همان لحظه اتوموبیل از کنار مرد عبور می کند .مرد مشت محکمی به زمین می کوبدوازجا بلند می شود . و بی انکه توجهی کند  به مرد ژنده پوش و دختر مو قرمز که هنوز هم خیره مانده اند به او ،زیر لب ناله کنان می گوید ((خدایا چرا پس هنوز من زندم ))وبرمی گردد می ایستد سر جای اولش .

سیگاری از جیب پالتوش در می آورد و دوباره می گوید ((آخرین سیگار )).چپ و راست خیابان را وارسی می کند.هیچ ماشینی از دور هم نمی آید .کام سنگینی از سگارش می گیرد وبه آن طرف خیابان می رود .با قدم های آهسته از کنار دخترمو قرمز رد می شود ، نگاهی به چشمانش که خیره مانده به زمین می اندازد.30 مترآنطرف تربه جلوی هتل ((ال استار))که می رسد پالتویش را در می آورد و می گذاردش زمین کنار مرد ژنده پوش .

((من لازمش ندارم ))می گوید وبر می گردد ،چشمانش هر چقدر  به دنبال دختر مو قرمز می دود پیدایش نمی کند .به خیابن که نگاه می کند اتومبیلی در حال نزدیک شدن است ،مرد به سرعت می ایستد کنار خیابان و خیز بر می دارد  .نور چراغ اتو مبیل هر لحظه نزدیکتر می شود ، رعشه ای به جان مرد می افتد . خیره می ماند به نور ماشین که هر لحظه نزدیکتر می شود .یکباره مو قرمز را می بیند که از پشت اتومبیل پارک شده ای بیرون می آید وقبل از آنکه ماشین به مر د برسد خودش را جلوی ماشین می اندازد .

مرد بی درنگ می دود به سمت مو قرمز .

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:27  توسط امین | 
زیبا ترین داستان کوتاهی که در زندگیم خوندم این داستان بود . پشیمون نمی شید اگه بخونید .شهریار مندنی پور نوشته وکم حجمم هست . 

این زیر کلیک کن واسه دانلود

http://www.4shared.com/file/128423325/1aa6b85/051_-_Shargh_Banafsheh_-_Shahriar_Mandani_Poor_-_free-e-bookblogfacom_.html

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 0:34  توسط امین | 
هدایت که دیگه تعریف نداره

http://www.2shared.com/file/7773193/1ad6c22b/sgll.html

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 20:58  توسط امین | 
اینم یکی از بهترین داستان  کوتاه ها ی هدایت

  http://www.2shared.com/fadmin/7772870/98d61b0c/se-ghatreh-khoon.pdf.html

password:lastfalling

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 20:52  توسط امین | 
برای دانلود بوف کور این زیر کلیک کن 

  http://www.2shared.com/file/7771930/dd2ae228/boof.html 

password:lastfalling

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 20:25  توسط امین | 

 

       

                                                             احتضار طولانی                          

    گودالی برایت حفرکرده اند، عمیق .داخل گودال که می شوی پرش می کنند ، با خاک .حالا دیگر تا گردن در خاک فرو رفته ای . سرت را که بیرون از گودال مانده به زحمت اندکی  بالا می بری تا به آسمان نگاه کنی ،  لحظه ای بعد سرپوشی روی سرت   می کشند وپیش دیدگانت آسمان آبی جای خود را به تاریکی می دهد .و... در همان تاریکی شمارش را اغاز می کنی  ...

 - الله اکبر

 سنگ اول:

 نخستین برخورد ، نخستین قطرهای خون، خونی به رنگ پدران داروین (1) ،

نخستین باراست که لکه ی سرخ را می بینی ، در همان خرابه های پشت خانه،- جایی که توالت عمومی محله شده - می نشینی در حالی که زانوانت را با دو دستت در آغوش کشیده ای وسرت را میان پاهایت فرو برده ای ، اشک ها از چشمانت سرازیر می شوندهوا که تاریک می شود از خرابه بیرون می آیی و خدا خدا می کنی که کسی آنجا ندیده باشدت و پدر که تا حالابی شام  مانده باز نگوید : دیگه بزرگ شده ای طوله سگ  ،  می ری تو کوچه آخه چه کار!  ازداآشت یاد بگیر 1 سال همش ازت   بزرگتر ولی به جای بازی مثل مرد کار میکنه بعد تو ... 

 تشکهای هر 3 نفرتان را مثل هر شب  کنارهم انداخته بودی ، سلیمان هم مثل همیشه بین تو و پدر خوابیده ، منتظر می مانی  تا پدر خوابش ببرد ،اگر شرم و حیا اجازه ات دهد می خواهی از لکه ی سرخ برای سلیمان بگویی  ، از آن لکه ی خون ، از آن رازدرون . ولی صدای خرناس پدر که بلند می شود او هم خوابش برده ، با اینکه میدانی خواب سلیمان  سنگین است لبت را به گوشش می چسبانی وطوری که پدر نشنود آرام می گویی : سلیمان .

- الله اکبر

 سنگ دوم :

  ضربه ای کاری ، خورد شدن چند دندان در دهان ، درد خاموش ...

چادری سفید با گل های ریز بنفش که بیشتر شبیه آفتاب گردانند تا بنفشه ، به سر کرده ای .به ظاهر آرام ونجیب کنار مردی  نشسته ای که چندان او را نمی شناسی ، چند باری بیشتر ندیده بودیش ، یکبار زمانی که سینیه چای را مقابلش گرفته بودی و یکبار هم که برای خرید همین چادری که به سر داری همراهش بوده ای . چند دختر هم سن و سال خودت پارچه ای روی  سرت گرفته اند ویکی از آنها مدام دو کله قند را به هم می ساید ، به آنها توجهی نمی کنی به آدم های در اتاق که تعدادشان از بیست نفر بیشتر نیست و پچ پچ کنان زیر چشمی همدیگر را می پایند هم توجهی نداری ، بین آن همه اشیایی که در سفره ی   مقابلت گذاشته اند - آیینه ،  شمعدان ، قرآن ، شاخه نبات ، نقل ،غنچه و...- یک شئ چشمان تو را اسیر خود کرده و ذهن مواجت را سیل وار به جریان انداخته وآن آیینه است . از زمانی که به یاد داری آیینه تو را می خکوب خود می کرده و دردها و رویاهایت را از ژرفای وجودت به دنیای ذهنت منعکس می کرده و اینبارهم  کار خود را کرده است .آنقدر غرق در آیینه یا خود هستی که نمی فهمی عاقد 3 بار خطبه را خوانده ، بعد از تلنگری که به دستت وارد می شود وچشمان منتظر آدم های اتاق به تودرمیابی باید بگویی (( با ا جازه ی پدرم بله )) و می گویی .صدای کف زدن ها در اتاق می پیچد ، زنان هل می کشند و کودکی  چند باد کنک بنفش را می ترکاند .به پدر که نگاه می کنی برایت پیرتر جلوه می کند و به سلیمان که می نگری به یکباره دلت   برایش تنگ می شود ولی هر دو هم زمان لبخند می زنید و چه اندازه جای مادر خالیست . 

  - الله اکبر

   سنگ سوم :

 محکم وسخت ، دردآور ترین لحظه ها ، سر پوش خیس از خون و...

 خوابت نمی برد صورتت می سوزد انگار که صد ها سوزن در صورتت فرو رفته ، از تشک برمی خیزی چراغ را هم روشن  می کنی و به سراغ آیینه می روی  نه به گیسوان پریشانت اعتنا می کنی ، نه به لبان رنگ باخته ات ،ونه به چشمان بی فروغت. فقط مبهوت مانده ای به اثر 4 انگشت روی صورتت ، آیینه که در بندت می کند از زمان و مکان رها می شوی درد جسم دیگر  آزارت نمی دهد سوزن ها انگار از صورتت بیرون آمده و به روح و ذهنت فرو رفته اند .

  به خودت که می آیی ایستاده ای مقابله آیینه ، نمی دانی ساعت چند است ، گذشت زمان را احساس نکرده ای ، همیشه زمان برایت  بی اهمییت بوده و به جای انطباق خود با زمان ، زمان را با خود منطبق کرده ای . پاهایت خسته اند چراغ را خاموش می کنی و به  تشک بر می گردی .دراز که می کشی نور مهتاب از پنجره به روی چشم هایت می دود ،آنقدر خسته ای که نای برخاستن نداری تا  تا پرده ها را بکشی شاید هم از تاریکی هراسانی ، فقط به پهلو می چرخی تا نور مهتاب مستقیم به چشمانت نتابد ولی انگار کارسازنمی شود ،هنوز هم سنگینی نور بی فروغ مهتاب را از پشت  سر لمس می کنی و کلافه ای ، ناگهان سایه ای تنومند حایل نور مهتاب  می شود ، چشمانت باز است و می بینی که سایه جامه از تن برون می کند وانگار که در پشتت دراز کشیده باشد به یکباره محو می شوددو دست مردانه از پشت درآغوشت می گیرند احاطه ات که کردند عریانت می کنند وتو بی هیچ تحرکی ، ساکن مانده ای چند سالست که صامت و ساکن شده ای . نه ، در خویش فرو رفته ای آنقدر که حتی بر نمی گردی و به چشمانش حتی نیم نگاهی هم نمی اندازی .درد  می کشی ، درد می کشی  فریاد نمی زنی ، درد می کشی آه هم حتی نمی گویی ، در سکوت تاریک شب زیر نور کم فروغ مهتاب تنها   وتنها اشک  می ریزی بی آنکه بغزت را بترکانی و صورتت همچنان می سوزد .

  - الله اکبر

    سنگ چهارم : 

 بینی متلاشی ، سر گیجه ، تهوع

 چادر سیاه را به سر می کنی و کفش های غبار گرفته را به پا ، درب خانه را که قفل کردی7 پله را می شماری و با لا می روی به   به دعوای بچه ها در حیاط بی اعتنایی ، آفتاب که مستقیم به سرت می تابد تک درخت کنار حوض و بچه ها دورت می چرخند  و  دیدگانت تار و کدر می شوند . لبه ی حوض که می نشینی بلا فا صله متوجه سایه ای می شوی که ازپشت پرده ی پنجره ی بالا ی زیر زمین تو را می پاید ،  بی آنکه مستقم به سایه بنگری و بی آنکه آبی به رویت بزنی بر می خیزی و چادر را جلو می آوری .

  با گام های بلند و سریع از خانه خارج می شوی و بی آنکه به عابرین کوچه اعتنا یی کنی ایستاده در جوب قی می کنی .    حالت که جا آمد کوچه را تا انتها می روی  سرت را بالا می آوری و نگاهی گذرا به آسمان می اندازی ، آسمان صاف صاف است بی هیچ  ابری ، باران که نیاید قدم زدن هم  برایت کیفی ندارد . می ایستی  پای تابلویی که رویش نوشته ایستگاه اتوبوس ، صدای   موسیقیه تندی را می شنوی که به سرعت بلند و بلند تر می شود تا سرت را می چرخانی ماشین سفیدی که نه اسم ونه مدلش را  می دانی می کوبد روی ترمز ، موسیقی قطع و صدای ناشی از سایش لاستیکها با آسفالت در خیابان می پیچد ، شیشه ی کنار راننده  پایین می آید و پسری با موهای سیخ شده روی سرش می گوید : عزیزم ، در خدمت باشیم !

 چادرت را جلو می کشی و با احتیاط به سوی دیگر خیابان می روی و وارد پارک  می شوی، گام هایت را سریعتر بر می داری   تا  حرف های پسران جوان در پارک را نشنوی ، از پارک که خارج شدی خیابان طویلی را تا انتها می پیمایی از کنار دکه ای می گذری و  به یکباره بر می گردی و از همان دکه  مجله ی (( زن امروز )) را می خری . از چند خیابان باریک و خلوت که  گذشتی پاهایت  دیگر تیر می کشند ،  می روی داخل قنادی  . زل زده ای به کیک های تولد در یخچال ،  که به شکل موش قلب ، گیتار و ... هستند .

  - بفرمایید خانوم ، مدل های دیگه ای هم تو این مجله داریم.

  - شمع،شمع بنفش چی؟ دارید ؟

  از قنادی بیرون می آیی ،  حالت تهوع و استرس  مثل خوره به جسم و  روحت افتاده ، بعد از دقایقی که برایت مانند ساعت ها  می ماند به آزمایشگاه می رسی

   - مبارک باشه خانوم ؛ جواب آزمایش مثبت ، در مورد اسمش فکر کردین؟ 

   همین که می خواهی بگویی بنفشه لبانت می لرزند و  نفست از سینه بیرون نمی آید .

 - الله اکبر

   سنگ پنجم :

  سقوط سر بر گردن ، اغما ، فراموشی لحظه ای درد ها  و ...

 

                                                        7 مرحله تا زندگی زیبا

 

  اگر از آن دسته ار زن هایی هستید که با همسرتان زیاد جر و بحث می کنید یا اینکه مدت هاست  از زندگی مشترکتان لذت  نمی برید و مشکلات پیش پا افتاده یا حتی جدایی زییبایی های زندگی مشترکتان را کاسته ، حتما یکبار هم که شده به توصیه های زیر تو جه کنید

 

  1. نظام وفا می گوید: فراموشی سرپوش تمام قصه هاست ، پس شما هم قبل از هر کاری سر پوشی بر زندگی مشترکتان  بکشید و تمام مشکلات یا بد خلقی های همسرتان را فرا موش کنید.

  2. همیشه یادتان باشد که مرد ها در ظاهر خون سردند ولی در باطن شاید از شما هم احساسی تر باشند .

  3. یادتان نرود برای شروع دو باره نیازبه کمی گذشت هست

  4. ...

   7. وآخرین مرحله به زبان آوردن جمله ی جادیی (( دوست دارم )) است .    

 مجله ی  (( زن امروز )) را می بندی و نگا هی می اندازی  به ساعت روی دیوار . برمی گردی به آشپز خانه  و زیر خورشت  را  کم می کنی تا خوب جا بی افتد ، بعد از 2 سال بشقاب ها ی تخت گل دار را از کابینت بیرون می آوری  همان بشقاب هایی که سلیمان به عنوان تنها جهیزیه ات برایت خریده بود و حالا غبار خاکستری رنگی روی گل های آفتاب گردانش نشسته است .  ظرف ها را که می شویی با وسواس به خصوصی خشکشان می کنی دانه به دانه ، بشقاب به بشقاب ، گل برگ به گل برگ .

  ساعت که 7 می شود سفره را در اتاق زیر ساعت دیواری  پهن می کنی ، دور زاید تک تک لواش ها  را جدا می کنی  2 نمک دان در دو طرف سفره می گذاری ، سبزی خوردن را می ریزی دریک پیش دستی و تربچه ها را به شکل + قاچ می زنی ، دبه ی ماست را کج می کنی در کاسه ها ، برنج و خورشت را هم که می کشی  می روی سراغ کیفت و شمع بنفش را در می آوری و می گذاریش در یک نلبکی وسط سفره . شمع را که آتش زدی زل می زنی به شعله اش و زیر لب جمله ای را چند بار زمزمه کنان تکرار می کنی .

 در ب را که باز می کند سلام می گویی ، جوابی نمی دهد ، خسته نباشید می گویی و باز هم بی جواب می مانی .به دست شویی  می رود و بیرون که می آید قطره های آب از چانه و نک انگشتانش می چکد روی مو کت .

 - بفرما شام

  نگاهی به سفره می اندازد و

 - آخه کدوم خری تو این بی پولی شمع سر سفرش مذاره زن

   جوابی نمی دهی  و می نشینید پای سفره ، قبل از اینکه اولین قاشق را در دهان بگذارد می گوید

  - امروز صب کدوم قبرستونی بودی ، صاب خونه می گه رفتی دیر اومدی

   همین که می خواهی بگویی آزمایشگاه ، لبانت می لرزند و نفست بالا نمی آید

   - چرا لال مونی گرفتی ، بت میگم کدوم گوری بودی ؟ باز رفتی سراغ داداش مافنگیت ؟ د بنال ...

  عربده که می کشد بغض گلویت را می فشارد نفست بالا نمی آید ، قاشق را پرت می کند در سفره و بلند که می شود کمر بندش  را از شلوار با قدرت بیرون می کشد . همین که دستش را بالا می برد بغضت می ترکد  و در حال زنجه موره کشیدن  جمله ی   جادویی را به زبان می آوری . یک لحظه آرام می شود کمر بند را پایین می آورد به چشمانش که نگاه می کنی به یکباره می افتد  به جانت .7 تازیانه شاید هم بیشتر ، نشمردیشان  ، اما می دانستی همیشه 7 ضربه ی اول دردآور است ضربه های بعدی به جسم نمی زند ،تحقیر وار  به روح می زند و به ذهن .

   - الله اکبر

   سنگ ششم :

  پلک ها با خون روی هم چسبیده ، لب های چاک خورده ، شکاف جمجمه

    خوابت نمی برد ، پشتت می سوزد و گرما هم آژارت می دهد .  صدای رعد   برق هر چند دقیقه یکبار  در گوشت نعره می کشد .صدای خرناسش که بلند می شود ملحفه را آرام کنار می زنی و بی صدا از تشک بر می خیزی . چادر مشکی ات را بر روی  بدن عریانت می اندازی و قبل از اینکه درب را باز کنی سرت را می چرخانی و زل می زنی به او که حالا دیگر صدای خرناسش   قطع شده است . ناگهان نور صاعقه ای در اتاق ساطع می شود وچند ثانیه بعد همزمان با صدای غرش آسمان درب را باز می کنی  و با پاهای عریان ، 7 پله ی باران خورده را بالا می روی ، با گام های بی صدا از کنارحوض نیمه پر رد می شوی .درب را باز می کنی وتا انتهای کوچه می دوی .

  عاشق بارانی و قدم زدن زیر آن ، اما بدون چتر . نخستین مرتبه است که کامل تنهایی ، همه جا تاریک است و زیر این باران  نه رهگذری هست و نه ماشینی . خودت هستی و خودت . بی آنکه نیازی باشد به دو طرف خیابان نگاهی بیاندازی می روی آن سوی خیابان داخل پارک . قطره های باران که به صورتت می خورد و باد هم که از بین چادر نیمه بازت در تن لختت می پیچد ذهنت را از تمامی هستی تهی می کند اما فقط برای لحظه ای کوتاه . به یکباره انگار که مطلبی یادت آمده باشد دستت را می کشی روی شکمت و چند قطره اشک از چشمانت می چکد روی سنگ فرش های پارک و  و زیر لب می گویی بنفشه .

 می نشینی روی نیم کت وسر پوش قصه را می اندازی دور ، به یاد می آوری و  به یاد می آوری ، تمام لحظات زندگی اتهمانند عکس هایی پر معنی از پیش دیدگانت می گذرند  . نخستین لکه ی خون در خرابه های پشت خانه ، همان لحظه ای که بعد ها دانستی آغازی برای زن بودنت بود و حالا آرزو می کنی که کاشکی هیچ وقت و هیچ وقت آن خون از تو بیرون نمی آمد . آیینه ، شمعدان ، قرآن ، شاخه نبات ، نقل ،غنچه ، آیینه و آیینه و... ، اثر 4 انگشت روی صورتت ،  - مبارک باشه خانوم ؛ جواب آزمایش مثبت ، در مورد اسمش فکر کردین؟ ،7 تازیانه شاید هم بیشتر ، تمام لحظه ها را از ذهنت می دوانی و اشک می ریزی .                    

ناگهان سایه ای نوار ذهنت را می برد . سایه ای که آرام به تو نزدیک می شد ودلهره را به جانت می اندازد .

  - سلام ، ببخشید نمی خواستم بترسونمتون . دیدم تنهایید ...

  - سلام  ، عیبی نداره 

  - الله اکبر

 سنگ هفتم :

   خلاص ، هر چند رقت انگیز

 گودالی برایت حفرکرده اند، عمیق .داخل گودال که می شوی پرش می کنند ، با خاک .حالا دیگر تا گردن در خاک فرو رفته ای . سرت را که بیرون از گودال مانده به زحمت اندکی  بالا می بری تا به آسمان نگاه کنی ،  لحظه ای بعد سرپوشی روی سرت می کشند وپیش دیدگانت آسمان آبی جای خود را به تاریکی می دهد . و آرزو می کنی  که همین چند سنگ اول خلا صت کند ولا اقل از 7 سنگ بیشتر طول نکشد .

  صدای فریاد های (( الله اکبر )) چند مرد در آسمان می پیچد و با هر تکبیر سنگی به سوی سرت پرتاب می شودوتو در زیر سرپوش  تاریک بی آنکه مرد ها را ببینی تکبیرها یشان را می شماری و سنگها یشان را که ذره ذره ، خلاصت می کند هر چند رقت انگیز .

  - الله اکبر

  سنگ هشتم

- الله اکبر

  سنگ نهم

                   و...  

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 11:57  توسط امین |